مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
128
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پدر نپذيرفتم . و از براى همين گمان كه كرده بودم ، آن پسر را بيدار نكردم و ترسيدم . پس چون بامداد شد ، ديدم كه انگشترى او در عوض انگشترى من در دست من است . اى برادر ، مرا حكايت اين بود و اكنون دلبسته و مفتون او هستم و از غايت شوق و عشق ، خواب و خور بر من حرام گشته و بجز گريستن ، كارى ندارم . پس از آن سرشك از ديده روان ساخت و اين ابيات برخواند : زانگه كه بدان صورت خوبم نظر افتاد * از صورت بىطاقتيم پرده برافتاد گفتم كه بعقل از همه كارى بدر آيم * بيچاره فروماند چو عشقش بسر افتاد در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش * ما هيچ نگفتيم و حكايت بدر افتاد صاحبنظران زين نفس گرم چو آتش * دانند كه اندر تن من نيشتر افتاد پس از آن ملكه بدور با مرزوان گفت : اى برادر ، ببين كه در كار من چه خواهى كرد و چارهء من از كه خواهى جست ؟ مرزوان سر به پيش افكنده ، در عجب بود و نميدانست كه چاره چيست . پس از آن سر بر كرده ، با ملكه گفت : هرآنچه بر تو روى داده ، همه راست و درست است . و در فكر اين پسر ، عاجز و حيران ماندهام . و لكن همهء شهرها بگردم و دواى درد تو كنم . شايد چارهء تو در دست من باشد . اكنون تو مضطرب مباش و شكيبا شو . مرزوان اين بگفت و ملكه را وداع كرده ، از آنجا برآمد . و ملكه اين ابيات برخواند : دلى از سنگ ببايد بسر راه وداع * تا تحمّل كند آن روز كه محمل برود اشك حسرت بسر انگشت فروميگيرم * كه اگر راه دهم قافله در گل برود ره نديدم چو برفت از نظرم صورت دوست * همچو چشمى كه چراغش ز مقابل برود پس از آن مرزوان بخانهء خويشتن آمده ، آن شب را در آنجا بسر برد .